روشن‌فکران و روشن‌فکرنمایان پس از انقلاب اسلامی

قبل از اینکه به بحث روشن‌فکری انقلاب اسلامی، آن هم از شاخه‌ی اصیل‌شان بپردازیم، خوب است یک تعریف و تلقی از مقوله‌ی روشن‌فکری داشته باشیم و ویژگی‌هایش را بشناسیم و سپس به موضوع روشن‌فکری اسلامی بپردازیم؛ روشن‌فکری اسلامی‌ای که در قالب انقلاب اسلامی خود را مطرح کرد.
 
روشن‌فکری همان ‌طور که از لفظش برمی‌آید، با آگاهی، دانش و معرفت سروکار دارد و تفاوت کسی که روشن‌فکر است با آن کسی که در رشته‌ای متخصص است، مثل تمایز بحث بینش است در مقابل دانش. به عبارت دیگر، روشن‌فکر کسی است که دارای آگاهی و شناخت است، اما مهم این است که بتوانیم تشخیص بدهیم جنس و نوع شناخت این آدم با بقیه‌ی افرادی که خودشان را متخصص و دانشمند و عالم می‌دانند چیست؟ روشن‌فکری از نوع آگاهی است، اما چه نوع آگاهی‌ای؟ چرا ما به کسانی که دارای تخصص و بلکه فوق‌تخصص هستند و در رشته‌های گوناگون، حتی در حوزه‌های علوم اجتماعی یا علوم سیاسی که دارای شاخه‌های استراتژیک و تأثیرگذار در مسائل اجتماعی هستند، روشن‌فکر نمی‌گوییم؛ اما به کسی که ممکن است رشته‌اش پزشکی باشد و ربطی هم به مسائل اجتماعی ندارد می‌گوییم روشن‌فکر؟ تفاوتش در یک نکته است و آن این است که روشن‌فکران معمولاً افرادی هستند که نسبت به مشکلات عمومی جامعه آگاهی خاصی دارند. پس متعلق آگاهی روشن‌فکر، دردهای جامعه است که ارتباط پیدا می‌کند با توده‌ی مردم و با ملت و جامعه.
 
ویژگی دوم روشن‌فکری بحث دردمندی است. پس درد و رنج داشتن می‌شود یک شاخص. اینجا می‌توان گفت توده‌ی مردم هم که خودشان دچار فقر هستند شاید زودتر از یک اقتصاددان، فقر را درک کنند و آگاهی پیدا کنند و یا از این استبداد رنج ببرند. آیا می‌توان گفت کسانی که به عنوان توده‌ی مردم، از فقر آگاه هستند و از آن رنج می‌کشند هم روشن‌فکرند؟
 
در اینجا ویژگی سوم روشن‌فکر این است که علاوه بر آگاهی نسبت به درد و رنج و احساس و درک آن، راه‌حل نیز دارد؛ یعنی ایده و نظریه برای رهایی از مشکلات دارد. ممکن است کسی بگوید یک متخصص یا یک مسئول سیاسی هم ممکن است در یک نظام راه‌حل‌هایی داشته باشد. باید گفت تفاوت روشن‌فکر با او در این است که راه‌حل روشن‌فکر، عافیت‌طلبانه نیست. یک مسئول سیاسی راه‌حلی که ارائه می‌دهد ممکن است راه‌حلی کاملاً عافیت‌طلبانه باشد؛ یعنی دنبال این نیست که با کانون قدرت درگیر شود، بلکه دنبال راه‌حل‌هایی است که تا حدودی مشکلات مردم را حل کند و از آن طرف با کانون قدرت درگیر نشود و برای خودش دردسر ایجاد نکند؛ اما روشن‌فکر حقیقی فردی است که در مواقع لزوم و هنگام ضرورت با کانون‌های قدرت درگیر می‌شود و راه‌حل‌های واقعی و اثربخش ارائه می‌کند و نه راه‌حل‌های صوری و عافیت‌طلبانه.
 
به عنوان نمونه، راه‌حلی را که امام برای رهایی از مشکل فقر در سطح بین‌الملل ارائه می‌دهد قرار بدهید در مقابل راه‌حلی که کوفی‌عنان، رئیس سابق سازمان ملل، ارائه می‌دهد. کوفی‌عنان در گزارشی تفصیلی، در یک راه‌حل بسیار عافیت‌طلبانه خواستار این می‌شود که درآمد سرانه‌ی فقرای جهان را در یک برنامه‌ی پانزده یا بیست‌ ساله از یک دلار به دو دلار برسانند؛ اما امام خمینی در مقابل این راه‌حل، یک راه‌حل کاملاً انقلابی را خواستار است. امام می‌فرماید: مستضعفان جهان باید با هم متحد شوند و یک حزب واحد جهانی در مقابل مستکبران تشکیل دهند و حق خود را بگیرند. این راه‌حل امام یک راه‌حلی است علمی و منطقی.
 
روشن‌فکر اصیل راه‌حلی که ارائه می‌دهد علاوه بر عدم عافیت‌طلبی، اثربخش نیز هست. مثلاً راه‌حلی که مارکس ارائه داد انقلابی و غیر عافیت‌طلبانه بود؛ چرا که با نظام سرمایه‌داری درگیر شد. مارکس روشن‌فکر است چون هم درد را می‌داند و با مردم همدل و همراه است و مشکلات مردم را درک و لمس می‌کنند و هم راه‌حل ساختارشکنانه ارائه می‌دهد، اما مشکل کار او این بود که راه‌حلش اثربخش نبود. تجربه‌ی تاریخی نشان داد که تفکر مارکسیستی هفتاد سال در بلوک شرق حاکم شد و فرصت تاریخی خوب و بزرگی هم از نظر گستره‌ی جغرافیایی و هم از نظر زمان داشت، اما نتوانست مشکل فقر را حتی در خود بلوک مارکسیستی، یعنی بلوک شرق حل کند، بلکه بر فقر و عقب‌ماندگی آن هم افزوده شد.
 
 نمونه‌ی بارز این وضعیت می‌تواند آلمان شرقی و غربی باشد که بعد از فروریختن دیوار آلمان، به عیان مشخص شد که قسمت شرقی که تحت تأثر بلوک شرق بود، به مراتب عقب‌افتاده‌تر از طرف غرب بوده است و طرف غرب به رغم شکاف طبقاتی، سطح عمومی و رفاه بیشتری نسبت به شرق داشته است. بنابراین گرچه تفکر مارکس ساختارشکن بود، اما نتوانست راه‌حل اثربخش ارائه دهد. به این روشن‌فکری می‌گوییم روشن‌فکری غیراصیل، چون همه‌ی عناصر روشن‌فکری را با هم ندارد.
 
خوب پس چه کسی می‌تواند ادعای روشن‌فکری کند؟ کسی که اولاً درد را تشخیص دهد. ثانیاً نسبت به این درد احساس مسئولیت و همدلی داشته باشد. ثالثاً راه‌حل‌هایش عافیت‌طلبانه نباشد. رابعاً راه‌حلی که ارائه می‌دهد اثربخش باشد. عنصر پنجم این است که در مواقع مورد نیاز، اهل مبارزه و درگیر شدن با کانون‌های قدرت باشد. چنین فردی روشن‌فکر به معنای حقیقی کلمه است. اگر کسی یکی از این عناصر را نداشته باشد، یا یک روشن‌فکر کامل نیست یا روشن‌فکرنماست.
 
اگر بخواهیم مطالب فوق را تطبیق کنیم با جریاناتی که به عنوان روشن‌فکری در ایران وجود داشتند، با سه جریان روشن‌فکری مواجه خواهیم شد. یک جریان چپ هست که به آن مارکسیستی می‌گوییم. یک جریان، جریان راست است که به آن لیبرالیستی می‌گوییم و یک جریان هم جریان روشن‌فکری اسلامی است. تفاوت این‌ها هم معلوم است. امروز با تجربه‌ی تاریخی که اتفاق افتاده می‌توانیم به راحتی بگوییم که نه نیروی چپ و نه راست، هیچ کدام ویژگی‌های کامل جریان روشن‌فکری را نداشتند. مارکسیست‌ها در ارائه‌ی راه‌حل کم آورند. آن‌ها اهل مبارزه بودند و با نظام سرمایه‌داری درگیر هم شدند و خون هم دادند و بنیان‌گذارهای انقلابات در برابر نظام سرمایه‌داری در جهان بودند، اما در مقام ارائه‌ی راه‌حل موفق نشدند. جریان راست و لیبرال‌ها را هم مثل جریان چپ روشن‌فکر کامل نمی‌دانیم، چون آن‌ها هم در مقام ارائه‌ی راه‌حل درماندند؛ یعنی روش‌هایشان اثربخش نبود و نتوانست مشکل فقر را در جهان یا در کشورهای خودشان حل کند بلکه به صورت زائده‌ای از نظام استکبار جهانی و نظام سرمایه‌داری بین‌الملل درآمدند.
 
جریان سوم، جریان روشن‌فکری اسلامی بود. این جریان، هم درد را تشخیص داده بود، هم با مردم همدلی و همراهی داشت و هم دنبال ساختارشکنی بود؛ اما نکته‌ی مهمی را در اینجا باید به آن توجه داشت این است که خود جریان روشن‌فکری اسلامی سه شاخه می‌شود. یک شاخه، شاخه‌ی چپ می‌شود که خود دو شاخه دارد: یک شاخه که نماد آن منافقین هستند و فقط روکش اندیشه‌هایشان اسلام است، ولی محتوای کاملاً مارکسیستی است، این شاخه دیگر التقاط نیست، بلکه کاملاً خودباختگی و نفاق است. شاخه‌ی دیگر شاخه‌ی چپ است که لایه‌ی سالم‌تری بوده و منافق نیستند، مثل مرحوم شریعتی. این دسته نوع اسلام‌شناسی‌شان و راه‌حلی که ارائه می‌دهند تحت تأثیر جریان چپ است؛ یعنی اندیشه‌شان در مقام ارائه‌ی راه‌حل، خلوص دینی را ندارد. مشکل این دسته اینجاست که واقعاً یک اسلام‌شناس به معنای حرفه‌ای و فنی و تخصصی نیستند گرچه ایده‌های قشنگی دارند، اما اینکه این ایده‌ها چقدر با مبانی تخصصی اجتهادی و کارشناسی دین هماهنگ است جای تأمل دارد. این ایده به دنبال مبارزه با استبداد است، اما نه به شیوه‌ی مارکسیستی، بلکه می‌خواهد به شیوه‌های اسلامی این کار را انجام دهد؛ اما چون کارشناس دین نیست و به اصطلاح، فقاهت و اجتهاد ندارد، در مقام اسلام‌شناسی دچار التقاط می‌شود و راه‌حل‌هایی که ارائه می‌دهد رنگ‌وبوی التقاط دارد. این روشن‌فکری، اسلامی است، ولی اصیل نیست.
 
نقطه‌ی مقابل این نوع روشن‌فکری، روشن‌فکری راست انقلابی است که نماینده‌ی آن بازرگان است. آن‌ها هم به دنبال تحول بودند، اما به خاطر اینکه تخصص اسلامی و فقاهت و اجتهاد نداشتند، تحت تأثیر راهکارهای راست و لیبرال قرار گرفتند.
 
شاخه‌ی دیگر، روشن‌فکری انقلاب اسلامی است که دارای راهکارهای اجتهادی و فقاهتی است. البته نباید خیال کنیم جریان انقلاب اسلامی از نوع حوزوی و فقاهتی، یک‌پارچه و یک‌دست و سالم است. در جریان روشن‌فکری انقلاب اسلامی هم چند جریان داریم. یک جریان اصیل وجود دارد که از مصادیق آن می‌توانیم اندیشه‌های امام، شهید مطهری، علامه طباطبایی، شهید بهشتی، شهید باهنر و امروز مقام معظم رهبری را نام ببریم. یکی از ویژگی‌های این جریان، عنصر تفقه سنتی است؛ یعنی با ابزار و راهکارهای دینی کاملاً آشنا هستند. یکی از وجوه متمایز این دسته، وجود عنصر «بینش» هست در کنار «دانش». آنچه رهبر معظم انقلاب از آن تحت عنوان «بصیرت» یاد می‌کنند.
 
در حالی که حوزویان دیگری داریم که دارای روحیات انقلابی‌اند، جزء شاگردان امام بوده و در نهضت امام هم فعال بودند، اما این‌ها جزء قشر متحجر حوزوی محسوب می‌شوند. این‌ها کسانی هستند که اعتقاد به ابعاد اجتماعی اسلام ندارند. اسلام را حداقلی می‌بینند و آن را در حد مسائل اعتقادی و اخلاقیات و احکام عبادی به معنای خاص کلمه خلاصه می‌کنند. این‌ها هنوز هم اندیشه‌ی امام را درست درک نکرده و در جریان روشن‌فکری انقلاب اسلامی امام قرار نگرفته‌اند و به همین خاطر، در مقام اجرا و عمل هم نمی‌توانند توفیق یابند. نتیجه و خروجی‌اش این می‌شود که مشکلات جامعه آن طوری که باید حل نمی‌شود.
 
امام علیه این‌ها فریاد می‌زند و می‌گوید اسلام فقط مسائل حیض و نفاس و طهارت و نجاست نیست. اسلام دارای حکومت است، دارای نظامات اجتماعی است. امام خطاب به این‌ها می‌فرماید: اگر برداشت شما از اسلام این هست، اصلاً اسلام را درک نکرده‌اید؛ یعنی امام بُعد اجتماعی را هم وارد حوزه‌ی فقاهت و اجتهاد می‌کند.
 
در واقع خط اصیل روشن‌فکری انقلاب هم به سه شاخه تقسیم شده است: یک شاخه همان جریان اصیل است که امام و کسانی که نام بردیم نماد برجسته‌اش هستند. دو جریان دیگر، یکی چپ و دیگری راست هستند. در زمان امام، جریان چپ، چشمگیرتر بود و خود را بیشتر به امام نزدیک می‌کرد و جریان راست گرایش به تحجر داشت و در حاشیه قرار گرفته بود؛ یعنی فاصله‌ی بیشتری نسبت به گروه چپ داشت، اما به مرور زمان، جریان چپ امروزه گرایش‌های راست پیدا کرده است. چون بلوک شرق دچار فروپاشی شده و از آنجا که طیف مذکور از خودشان اندیشه‌ی خلاق و ریشه‌دار ندارند، به راهکارهای راست، یعنی بلوک غرب، تمایل بیشتری یافته‌اند.
 
همین‌ها هستند که بحث حقوق بشر و مبانی معرفت‌شناسی جهان مدرن و پست‌مدرن را شاخص نقد و ارزیابی اجتهادی دین کردند و می‌گویند ما موقعی می‌توانیم به نظر کارشناسان و فقهای دینی درباره‌ی اسلام اعتماد کنیم که ناقض حقوق بشر مورد نظر غرب نباشد. به طور کلی و سربسته مقصودم این است که آن جریان چپی که زمان حضرت امام خودش نیروی انقلاب داشت، پس از گذشت سالیانی، تحول فکری و ماهیتی در درونش به وجود آمده و گرایش‌های راست پیدا کرده است و برای همین است که از رهبری و بدنه‌ی حاکمیت دارد فاصله می‌گیرد.
 
البته تمام حرف‌هایشان نادرست نیست و بخشی از نقدها و بحث‌هایشان قابل دفاع است و واقعاً باید آن‌ها را جدی گرفت و پذیرفت و این‌ها این ظرفیت و پتانسیل را دارند که برای برخی مشکلات فعلی انقلاب و نظام، راه‌حل‌های اثربخشی ارائه دهند و از این حیث می‌شود از نظرات آن‌ها بهره برد. در نقطه‌ی مقابل این جریان، آن جریان راست حوزوی هست. کسانی هستند که به عنصر فقاهت مسلط‌اند، اما منهای بینش. این‌ها البته خودشان به رهبری بیشتر نزدیک‌اند؛ یعنی بعد از رحلت حضرت امام یک جابه‌جایی در جریان‌های اجتماعی اتفاق افتاده است.
 
این جریان راست، در کنار ضعف تحجر که دارد، نقاط مثبتی هم دارد. مثلاً یکی از نقاط مثبت آن‌ها این است که به شدت نسبت به انحرافات حساس‌اند؛ یعنی جنبه‌ی سلبی‌شان خیلی خوب هست. در واقع آنجایی که انحرافی بخواهد به وجود بیاید و بخواهیم از اسلام و اندیشه‌های امام فاصله بگیریم و در دام التقاط و انحراف و استکبار بیفتیم، این‌ها خوب مراقب هستند. آن بخش «لا اله» را خوب تشخیص می‌دهند و پیاده می‌کنند، اما در جنبه‌ی اثباتی‌اش کاستی فراوان دارند و اینجاست که از امام فاصله می‌گیرند.
 
آینده‌ی جریان‌های روشن‌فکری، از آن جریان اصیل انقلاب اسلامی است. چون اندیشه‌های حضرت امام خمینی، شهید بهشتی، شهید مطهری، علامه طباطبایی و امروز مقام معظم رهبری، در حوزه‌های گوناگون معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و مباحث ارزشی، به ویژه توزیع مهندسی اجتماعی و هدایت و رهبری مسائل اجتماعی و ارائه‌ی راهکارهای استراتژیک و بنیادین، ظرفیت و پتانسیل بسیار بالایی دارد، اما متأسفانه هنوز درست این ظرفیت شناخته نشده است، ولی حتماً کسانی هستند و خواهند بود که این ظرفیت‌ها را خوب می‌شناسند و از آن خوب استفاده خواهند کرد و این جریان فکری را تداوم خواهند بخشید.(*)
 
دکتر سلیمان خاکبان: استادیار و عضو هیئت علمی دانشگاه قم

 پایگاه برهان

انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *