احتجاج حضرت علی(ع) با «طلحه» چه بود؟

 

مرحله سوم: شواهد خارجی پیرامون حدیث غدیر

الف) آیه تبلیغ

پیامبر(ص) به همراه جمع کثیری در مسیر بازگشت از آخرین سفر حج بودند که فرشته وحی نازل شد و آیه ۶۷ سوره مائده (۱)  را بر آن حضرت نازل کرد. در این آیه خداوند به پیامبرش فرموده که آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده ابلاغ کن و اگر نکنی پیامش را نرسانده‎ای و خدا تو را از گزند مردم نگاه می دارد. برای این که این آیه شریفه قرینه‎ای محکم برای حدیث غدیر باشد، بیان چند نکته اساسی لازم است:

۱٫ روایات زیادی در منابع شیعی و اهل سنت وجود دارد که زمان نزول این آیه را واقعه غدیر خم می داند (سیوطی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۲۹۸؛ عیاشی، ۱۳۸۰ق، ج۱، ص۳۳۲).

۲٫ آیه شریفه درصدد بیان این مطلب است که پیامی بر پیامبر(ص) نازل شده که آن حضرت از بیان و ابلاغ آن پیام، از مردم خوف دارد؛ البته خوف آن حضرت یقیناً شخصی نبوده است، بلکه تنها وجهی که برای خوف آن حضرت می توان احتمال داد که مطابق با شأن و رتبه آن حضرت هم باشد، این است که پیامبر(ص) خوف این را داشت که با ابلاغ آن پیام؛ یعنی معرفی حضرت امیر(ع) به عنوان جانشین و امام پس از خود، مردم او را متهم کنند به این که به دنبال منافع شخصی خود است، به همین سبب پیامبر(ص) ابلاغ پیام الهی را به تأخیر می انداخت تا زمینه مناسب‎تری فراهم شود (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج۶، ص۴۸- ۴۳).

۳٫ آن پیامی که پیامبر(ص) مأمور به ابلاغ آن بود، (معرفی حضرت امیر(ع)) اصل دین یا مجموعه تعالیم دینی نیست؛ چراکه عبارت «وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ» بی‎معنا خواهد شد. پس آن پیام الهی، بخشی از دین است.

۴٫ با توجه به این  که آیه مزبور در اواخر عمر شریف پیامبر(ص) نازل شده و در آن زمان معارف و احکام دین به صورت کامل از سوی ایشان بیان شده بود، روشن می شود پیامی که آن حضرت مأمور به ابلاغ آن بوده است، غیر از آن معارف دینی و احکام عبادی اسلام است که قبلاً بیان فرموده است.

 با توجه به نکات یادشده روشن می شود پیامی که پیامبر(ص) مأمور به ابلاغ آن بودند، چیزی جز نصب الهی مقام امامت و خلافت حضرت امیر(ع) نبوده است (همان).

ب) تبریک و تهنیت

 از جمله قرائنی که دلالت بر این دارد که مراد از «مولی» در حدیث غدیر، «اولی بالتصرف» و «سرپرستی» است، تبریک و تهنیتی است که به امر رسول خدا(ص) نسبت به امیرالمؤمنین(ع) صورت گرفت. همین موقع است که اصحاب برای تبریک و تهنیت خدمت حضرت امیر(ع) می رسند و عمر هم آن گونه تبریکش را اظهار می دارد (ابن حنبل، بی‎تا، ج۴، ص۲۸۱، ابن مغازلی، ۱۴۲۴ق، ص۶۹؛ حسکانی، ۱۴۱۱ق، ج۲، ص۳۹۱؛ سید مرتضی، ۱۴۰۵ق، ج۴، ص۱۳۱؛ اسکافی، ۱۴۰۲ق، ص۲۱۲). شیخ طوسی در این باره می نویسد:

نفس تبریک گویی به امیرالمؤمنین(ع) تنها ملائم با ولایت آن حضرت است و معنا ندارد، برای «مولی» معنایی هم‎چون ناصر و محبّ، مراد کلام نبوی باشد؛ چراکه برای ابلاغ این پیام که علی(ع) را دوست بدارید و یا علی(ع) را یاری کنید، این همه تشریفات لازم نیست و از نحوه برخورد اصحاب و خصوصاً تبریک عمر، به وضوح روشن است که مقام، مقام بیعت و تعهد است و خود آنها هم از لفظ «مولی» اولی به تصرف را فهمیده اند که این‎چنین این مقام را تبریک می گویند (طوسی، ۱۴۰۶ق، ص۳۵۰).

بنابراین، آنچه که از عمل صحابه و مسلمانان صدر اسلام در این مسأله فهمیده می‎شود، این است که آنها منظور از کلمه مولی را «خلافت و اولی به تصرف» استنباط نموده اند.

ج) آیه اکمال

 در این واقعه مهم تاریخی، پس از آن که رسول خدا(ص) علی بن ابی طالب(ع) را به عنوان امام و جانشین پس از خود در میان آن همه جمعیّت معرفی فرمودند، فرشته وحی نازل شد و بخشی از آیه سوره مائده را نازل کرد که عبارت است از: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا» (مائده(۵): ۳)؛ امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما [بعنوان] دین پذیرفتم.

از این آیه چنین استفاده می شود که اسلامی مورد رضایت خداوند متعال است که ولایت و رهبری، بر عهده حضرت علی(ع) باشد و با توجّه به زمان نزول آیه مزبور، به این نتیجه می رسیم که دین خدا با معرفی حضرت علی(ع) به عنوان امام و پیشوای امّت اسلامی کامل شد و نعمت الهی تمام گردید.

لذا در بعضی روایات آمده که پس از نزول آیه فوق، پیامبر اکرم(ص) سه بار آیه را تلاوت کردند و بعد فرمودند: «إِنَ‏ کَمَالَ‏ الدِّینِ‏ وَ تَمَامَ‏ النِّعْمَه وَ رِضَى الرَّبِّ بِإِرْسَالِی إِلَیْکُمْ بِالْوَلَایَه بَعْدِی لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ» (صدوق، ۱۳۹۵ق، ص۲۷۷؛ طبری، ۱۴۱۵ق، ص۴۶۸؛ حسکانی، ۱۴۱۱ق، ج۱، ص۲۰۱)؛ کامل‎شدن دین و تمام‎شدن نعمت و رضایت پروردگار به فرستادن من برای شما، به وسیله ولایت علی بن ابیطالب(ع) بوده است که همین کلام نبوی خود تأکید بر این است  که آیه ناظر به معرفی امامت و ولایت امیرالمؤمنین(ع) در آن واقعه مهم تاریخی است (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج۵، ص۱۷۵-۱۶۸).

د) نازل‎شدن آیات ابتدایی سوره معارج

 بعد از واقعه غدیر، «حارث بن نعمان فهری» نزد پیامبر(ص) آمد و با حالت اعتراض به ایشان گفت:

ما را به توحید، پذیرش رسالتت، بجای‎آوردن نماز، روزه، حج، پرداخت زکات و انجام جهاد امر کردی، ما هم قبول کردیم، اما به این مقدار راضی نشدی تا این که این جوان را منصوب کردی و او را ولی ما قرار دادی! آیا این اعلام ولایت از ناحیه خودت بود یا از سوی خدا؟

حضرت به او فرمودند این انتخاب، از ناحیه خداوند است. در این هنگام او با حالت انکار از خداوند درخواست کرد که اگر این حکم از جانب اوست، سنگی از آسمان بر سرش فرود آید. در این هنگام سنگی از آسمان بر سرش فرود آمد و در دم جان باخت. در این هنگام آیات ابتدایی سوره معارج نازل شد (طبرسی، ۱۳۷۲، ج۱۰، ص۵۳۰؛ قرطبی، ۱۳۶۴، ج۱۹، ص۲۷۸؛ ثعلبی، ۱۴۲۲ق، ج۱۰، ص۳۵).

«حارث بن نعمان» از حدیث غدیر، چیزی جز اعلام خلافت و صاحب ‎اختیاری حضرت علی(ع) بعد از رحلت پیامبر(ص)، آن هم از طرف خداوند نفهمیده است و اگر منظور از این خطبه، دعوت مردم به دوستی حضرت علی(ع) می بود، معنا نداشت که آن شخص از این امر ناراحت و دچار چنین مجازاتی شود.

ﻫ) احتجاج و استدلال حضرت امیرالمؤمنین(ع) و اهل بیت(ع) به این حدیث

۱٫ حضرت علی(ع) پس از ارتحال پیامبر اکرم(ص) در محاجه‏ای که به عنوان مخالفت با بیعت با «ابوبکر» در مسجد مدینه داشتند، به این حدیث استناد کردند. امام باقر(ع) فرمود:

حضرت علی(ع) هفت روز پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) پس از جمع‎آوری قرآن، میان مردم رفتند و خطبه خواندند و پس از مدح خدا و رسول خدا(ص) و بیان طریق نجات، به مقام و منزلت خود و جانشینی خود با استناد به واقعه غدیر تأکید فرمودند (کلینی، ۱۳۶۵، ج۸، ص۱۸).

۲٫ محاجه حضرت علی(ع) با ابوبکر پس از تمام شدن بیعت که امام صادق(ع) آن را از امام زین‏العابدین(ع) نقل می‏کند (صدوق، ۱۴۰۳ق، ج۲، ص۵۴۸؛ طبرسی، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۱۱۵).

۳٫ حضرت علی(ع) در شورای شش نفره، در بیانی که به حدیث «انشاد» معروف است، به حدیث غدیر و احق‎بودن خود استناد کردند (صدوق، ۱۴۰۳ق(ب)، ج۲، ص۵۵۴؛ طوسی، ۱۴۱۴ق، ص۵۴۶؛ طبرسی، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۱۳۴).

۴٫ در دوران خلافت عثمان، جلسه ای در پی اعتراض مردم به حکومت عثمان در مسجدالنبی برپا شده بود، حضرت علی(ع) در ضمن سخنانی جانشینی خود را با استناد به سخنان پیامبر اکرم(ص) اثبات کردند (طبرسی، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۱۴۵؛ صدوق، ۱۳۹۵ق، ج۱، ص۲۷۴؛ سلیم بن قیس، ۱۴۰۵ق، ص۶۳۶).

۵٫ حضرت علی(ع) در احتجاج خود با «طلحه» در هنگام جنگ که او را به حضور طلبید و از او پرسید:

آیا از پیامبر شنیدی که فرمود: «مَنْ کنتُ مولاه فعلی مولاه. اللهم وال مَن والاه و عاد من عاداه» او گفت: «بلی»، حضرت فرمود: «پس چرا با من می‎جنگی؟» (مسعودی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۳۶۴). او جوابی نداشت. در این سخن، حضرت علی(ع)، مشروعیت حکومت خود را به حدیث غدیر منتسب کرده و با آن مشروعیت الهی، دیگر جایی برای خیره سری نماند و به همین جهت، طلحه جوابی برای گفتن نداشت.

۶٫ پس از جنگ «جمل»، در نامه ای منظوم به «معاویه»، هنگامی که معاویه به خون‏خواهی «عثمان» برخاست، «ابودرداء» و «ابوهریره» را به عنوان پیام‏رسان خود نزد حضرت علی(ع) فرستاد، حضرت در پاسخ آنان پیش از آن که مسأله خون خواهی را پاسخ گوید، مشروعیت خلافت خود را اثبات می‏کند و می‏فرماید:

اگر خداوند مسأله خلافت را به دست مردم داده است و رأی آنان ملاک مشروعیت است، مهاجرین و انصار، پس از سه روز مشورت به همراه مردم با من بیعت کردند و این بیعت از بیعت با خلفای پیشین سنگین‏تر است؛ زیرا در سه بیعت پیشین، مشورتی با مردم صورت نگرفت و اگر خداوند است که باید انتخاب کند و اختیار در دست اوست که ولایت من در قرآن و سنت اثبات شده است و این دلیل برای من قوی‏تر است و حق مرا واجب‏تر می‏کند (نعمانی، ۱۳۹۷ق، ص۶۹؛ سلیم بن قیس، ۱۴۰۵ق، ص۷۴۸).

در خطبه‏ای که همان جا برای مردم بیان می کند، برای خلافت خود به حدیث غدیر احتجاج می‏کند و بر معنای ولایت که همان اولویت است، تأکید می‏کند (همان).

۷٫ در جریان شهادت‎گرفتن صحابه نسبت به واقعه غدیر توسط حضرت علی(ع)، چند نفر از صحابه با انگیزه‏هایی مختلف از شهادت‎دادن پرهیز نمودند. این چند نفر مورد نفرین حضرت قرار گرفتند و هر یک به بلایی دچار شدند. این افراد عبارتند از «زید بن ارقم»، «انس بن مالک»، «براء بن عازب»، «جریر بن عبدالله» (مفید، ۱۴۱۳ق(الف)، ج۱، ص۳۵۲؛ ابن‏مغازلی، ۱۴۲۴ق، ص۷۴).

با توجه به مطالبی که طی سه مرحله پیرامون این حدیث شریف بیان شد، فهمیده می شود که اولاً منظور از مولی، اولی به تصرف است و حضرت علی(ع) خلیفه و امام بعد از پیامبر(ص) می باشند؛ همچنانکه سکوت طلحه در جمل، عذاب سخت نعمان بن حارث و شعر سرودن شعرا در وصف حضرت علی(ع) و واقعه غدیر، گواه این مطلب می باشد. ثانیاً بر اساس آیه تبلیغ، جعل مقام امام از ناحیه خداوند و به دستور ایشان صورت می گیرد و جعل امام آن قدر اهمیت دارد که اگر پیامبر(ص) آن را ابلاغ نکند، نقصان در دین بوجود آمده و ایشان رسالت خویش را در تمام آموزه های دینی؛ اعم از توحید، نبوت، معاد و… انجام نداده  است و با ابلاغ ولایت، رسالت تمام و دین کامل می شود.

البته بر اساس آیه اکمال هم این مطلب به دست می آید؛ زیرا به واسطه تعیین جانشین توسط پیامبر(ص)، کفار از برچیده‎شدن دین اسلام مأیوس شدند و با نصب امام، دین کامل و نعمت نیز بر مسلمین تمام شد و خداوند با این معرفی، به دین اسلام راضی شد و با توجه به الفاظ «اکملت، اتممت و رضیت» که در آیه شریفه به کار رفته، خداوند همه افعال را به خود نسبت می دهد و این نشان دهنده این است که این انتصاب از ناحیه خداوند و به وسیله شخص پیامبر(ص) صورت گرفته و مردم هیچ گونه نقشی در بروز و ظهور آن نداشتند.

ثالثاً اگرچه آن حضرت امامت را به رأی گذاشتند؛ یعنی پس از انتصاب، از زن و مرد برای امیرالمؤمنین(ع)بیعت گرفتند، ممکن است برای عده ای این توهم ایجاد شود که اصل امامت امری مردمی است، نه الهی و آسمانی و دلیل آن هم اصرار رسول خدا(ص) بر بیعت مردم است و یا این که حداقل مشروعیت این مقام، با مردم و خداوند است، در پاسخ گفته می شود آیا آن حضرت ابتدا برای انتصاب امیرالمؤمنین(ع) از مردم اجازه گرفتند یا از ناحیه خداوند و بدون هیچ سابقه مردمی این کار را انجام دادند؟

قطعاً جواب منفی است؛ البته پس از آن، از مردم بیعت گرفتند؛ به این معنا که از آنها اطاعت را مطالبه نمودند، نه این که مردم به این مقام مشروعیت ببخشند؛ چنانکه برای مقبولیت و محقق‎شدن این حاکمیت الهی، باید مردم در میدان باشند، اما این بدان معنا نیست که اصل حقانیت حاکمیت از سوی مردم باشد.

نتیجه‎گیری

امامت در مکتب تشیّع یکی از اصول دین و وظایف امام در این مکتب، امتداد وظایف پیغمبر(ص) است و توجه به منشأ مشروعیت اهل بیت(ع) از اهمیت ویژه ای برخوردار می باشد. از منظر علمای امامیه، فلسفه بعثت پیامبران با فلسفه نصب و تعیین امام از طرف خداوند یکی است و مبنای اصلی مشروعیت در حاکمیت اسلامی، دیدگاه خدامحوری می باشد.

 بر این اساس، تنها خداوند حق حاکمیت دارد و تنها کسانی از حق حاکمیت برخوردار می شوند که اعمال حاکمیت آنها همراه با اذن الهی باشد، حتی شخص پیامبر اکرم(ص) هم نقش مستقل در تعیین امام بعد از خودش را نداشته، بلکه به امر خداوند جانشینشان را معین نمودند.

 امامیه در اثبات مدعای خود از دلایل عقلی و نقلی فراوانی بهره جسته است که در این نوشتار، به بررسی حدیث غدیر پرداخته و به وسیله آن، استعمال کلمه مولی در اولی به تصرف را ثابت نموده که شعر سرودن شعرا، تبریک‎گفتن های اصحاب در آن مجمع و سکوت امثال معاویه و طلحه در مناظره با امیرالمؤمنین(ع) همگی دال بر تلقی آن افراد بر امامت و جانشینی آن حضرت می باشد.

سپس بر اساس شواهدی؛ نظیر محتوای دستوری آیه تبلیغ، مبنی بر ابلاغ پیام الهی که در صورت عدم ابلاغ رسالت بیست و سه سالشان دچار نقصان خواهد شد و با نظر به نزول آیه اکمال دین، بعد از نصب امیرالمؤمنین(ع) به مقام امامت و کامل‎شدن دین و تمام‎شدن نعمت، همراه با ضمایر متکلم از جانب خداوند و همچنین روایت عذاب حارث بن نعمان که گفته بود، اگر انتصاب امیرالمؤمنین(ع) از جانب خداوند است، خداوند عذابی از آسمان بر او نازل نماید، می‎توان دریافت که مشروعیت مقام امام و نصب امیرالمؤمنین(ع)، از جانب خداوند می باشد و پیامبر اکرم(ص) هم بر اساس وظیفه ای که داشتند، این مسأله را به همگان اعلام نمودند.

پی نوشت:

یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (همان).

منابع و مآخذ

۱٫ قرآن کریم.

۲٫ ابن اثیر، علی بن محمد، اسد الغابه، دار الکتاب العربی، بیروت: بی‎تا.

۳٫ —————، النهایه فی غریب الحدیث، ج۵، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، ۱۳۶۷٫

۴٫ ابن جوزی، عبدالرحمن علی بن محمد، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج۴، بیروت: دار الکتاب العربی، ۱۴۲۲ق.

۵٫ ابن سعد، محمد، طبقات الکبری، ج۱، بیروت: دار صادر، بی‎تا.

۶٫ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، بیروت: دار الفکر، ۱۴۱۵ق.

۷٫ ابن فارس، احمد، معجم مقاییس اللغه، ج۳و۶، قم: انتشارات دفتر تبلیات حوزه علمیه قم، ۱۴۰۴ق.

۸٫ ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، الامامه و السیاسه، بی‎جا: مؤسسه الحلبی، بی‎تا.

۹٫ ابن کثیر، اسماعیل بن عمرو، البدایه و النهایه، ج۵، بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

۱۰٫ ابن ماجه، محمد بن یزید، سنن، ج۱، بی‎جا: دار الفکر، بی‎تا.

۱۱٫ ابن مغازلی، علی بن محمد، مناقب علی بن ابی طالب۷، بیروت: دار الأضواء، ۱۴۲۴ق.

۱۲٫ ——————، مناقب علی بن ابی طالب۷، بی‎جا: انتشارات سبط النبی۹، ۱۴۲۶ق‏.

۱۳٫ ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج۸، بیروت: دار صادر، چ۳، ۱۴۱۴ق.

۱۴٫ احمد بن حنبل، مسند، ج۴و۵، بیروت: دار صادر، بی‎تا.

۱۵٫ اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنه، بیروت: بی‎نا، ۱۴۰۲ق.

۱۶٫ امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۱، قم: مرکز الغدیر، ۱۴۱۶ق.

۱۷٫ —————–، ترجمه الغدیر، جمعی از نویسندگان، ج۱، تهران: بنیاد بعثت، بی‎تا.

۱۸٫ ایجی، میرسید شریف، عضد الدین، شرح المواقف، ج۸، قم: الشریف الرضی‏، افست قم، ۱۳۲۵ق.

۱۹٫ بخاری، محمد بن اسماعیل، تاریخ کبیر، ج۴، دیار بکر: المکتبه الاسلامیه، بی‎تا.

۲۰٫ ——————، صحیح البخاری، ج۶، بی‎جا: دارالفکر، ۱۴۰۱ق.

۲۱٫ ترمذی، محمد بن عیسی، سنن، ج۵، بیروت: دار الفکر، چ۲، ۱۴۰۳ق.

۲۲٫ تفتازانی، سعدالدین، شرح المقاصد، قم: افست، ۱۴۰۹ق.

۲۳٫ ثعلبی، احمد بن ابراهیم، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج۱۰، بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۲۲ق.

۲۴٫ حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلی، ج۳، بی‎جا: دار المعرفه، بی‎تا.

  ۲۵٫  حسکانی، عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل، ج۱و۲، بی‎جا: مؤسسه الطبع و النشر التابعه لوزاره الثقافه و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۱ق.

۲۶٫ حق‎شناس، علی‎محمد، فرهنگ معاصر انگیسی به فارسی هزار، تهران: فرهنگ معاصر، ۱۳۸۱٫

۲۷٫ حلبی، ابوالصلاح، تقریب المعارف فی الکلام، قم: انتشارات الهادی‏، ۱۴۰۴ق.

۲۸٫   حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، تصحیح و مقدمه و تحقیق و تعلیقات از آیهالله حسن‎زاده آملی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، چ۴، ۱۴۱۳ق.

۲۹٫ داراب‎کلایی، اسماعیل، درآمدی بر فلسفه سیاسی، قم: بوستان کتاب، ۱۳۸۰٫

۳۰٫ ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، ج۸، بیروت: مؤسسه الرساله، ۱۴۱۳ق.

۳۱٫ زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج۴، بیروت: دار الکتاب العربی، چ۳، ۱۴۰۷ق.

۳۲٫ سلیم بن قیس هلالى، کتاب سلیم بن قیس، قم: انتشارات هادی، ۱۴۰۵ق.

۳۳٫ سید مرتضی، الشافی فی الامامه، تحقیق و تعلیق سید عبد الزهراء حسینى‏، ج۲و۴، تهران: مؤسسه الصادق۷، ۱۴۱۰ق‏.

۳۴٫ ——–، الذخیره فی علم الکلام، تحقیق سیداحمد حسینى، قم: مؤسسه النشر الإسلامی،‏ ۱۴۱۱ق.

۳۵٫ ——–، رسائل، ج۴، قم: دار القرآن الکریم، ۱۴۰۵ق.

۳۶٫ سیوطی، جلال الدین، تفسیر الجلالین، بیروت: مؤسسه النور للمطبوعات، ۱۴۱۶ق.

۳۷٫ ————–، الدرالمنثور، ج۲، قم: کتابخانه آیهالله مرعشى نجفى، ‏۱۴۰۴ق.

۳۸٫ صدوق، محمدبن علی بن بابویه، الخصال، دوم، انتشارات جامعه مدرسین، قم، ۱۴۰۳ق(ب).

۳۹٫ ———————، کمال الدین و تمام النعمه، ج۱، تهران: انتشارات اسلامیه، چ۲‏، ۱۳۹۵ق.

۴۰٫ ———————، معانی الاخبار، اول، جامعه مدرسین، قم‏، ۱۴۰۳ق(الف).

۴۱٫ طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم: مکتبه النشر الاسلامی، چ۵، ۱۴۱۷ق.

۴۲٫ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج۱، مشهد: نشر المرتضى‏، ۱۴۰۳ق.

۴۳٫ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ج۱۰، تهران: ناصر خسرو، ۱۳۷۲٫

۴۴٫ طبری، محمد بن جریر، المسترشد، قم: مؤسسه الواصف، ۱۴۱۵ق.

۴۵٫ —————، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۷، بیروت: دار المعرفه، ۱۴۱۲ق.

۴۶٫ طریحی، فخرالدین بن محمد، مجمع البحرین، ج۱و۴، تهران: کتاب‎فروشی مرتضوی، چ۳، ۱۳۷۵٫

۴۷٫ طوسی، محمدبن‎حسن، الاقتصاد، فیما یتعلق بالاعتقاد، بیروت: دار الأضواء، چ۲، ۱۴۰۶ق.

۴۸٫ —————، الامالی، قم: دارالثقافه للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۱۴ق.

۴۹٫ عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسیر، ج۱، تهران: چاپخانه علمیه، ۱۳۸۰ق.

۵۰٫ فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، تحقیق سیدمهدی رجایی، قم: انتشارات کتابخانه آیهالله مرعشی، ۱۴۰۵ق.

۵۱٫ فخر رازی، محمد بن عمر، تفسیر الکبیر(مفاتیح الغیب)، ج۲۹، بیروت: دار احیاء التراث العربى، چ۳، ‏۱۴۲۰ق.‏

۵۲٫ فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، ج۱، قم: هجرت، ۱۴۱۰ق.

۵۳٫ قاضی، عبدالجبار، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، تحقیق جرج قنواتی، قاهره: الدار المصریه، ۱۹۶۲م.

۵۴٫ قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، ج۱۹، تهران: ناصر خسرو، ۱۳۶۴٫

۵۵٫ قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده، ج۲، بی‎جا: دار الاسوه للطباعه و النشر، ۱۴۱۶ق.

۵۶٫ کریمی‎والا، محمدرضا، مقارنه مشروعیت حاکمیت در حکومت علوی و حکومت‎های غیر دینی، قم: بوستان کتاب، ۱۳۸۷٫

۵۷٫ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱و۸، تهران: دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵٫

۵۸٫ لاریجانی، محمدجواد، «نقد دینداری و مدرنیسم»، مجموعه مقالات، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۲٫

۵۹٫ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۲، قم: منشورات دارالهجره، چ۲، ۱۴۰۴ق.

۶۰٫ معین، محمد، فرهنگ فارسی، ج۳، تهران: امیرکبیر، چ۴، ۱۳۶۰٫

۶۱٫ مفید، محمدبن‎محمد، الارشاد فی معرفه الحجج الله علی العباد، قم: کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۳ق(الف).

۶۲٫ ————–، اقسام المولی فی اللسان،‏ قم: المؤتمر العالمی للشیخ المفید، ۱۴۱۳ق(ب).

۶۳٫ نسائی، احمد بن علی، السنن الکبری، ج۵، بیروت: دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۱ق.

۶۴٫ نعمانی، محمدبن ابراهیم، الغیبه، تهران: نشر صدوق‏، ۱۳۹۷ق‏.

نویسندگان:

غلامرضا بهروزی‎لک: دانشیار دانشگاه باقر العلوم(ع)

عباس مقدادی داودی: دانش‎آموخته سطح سه حوزه علمیه قم

فصلنامه حکومت اسلامی شماره ۸۳

انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *