بشار اسد ماند؛ می، مرکل، مکرون، بن‌سلمان و نتانیاهو باید بروند!

گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری فارس: در حال حاضر شاهد عقب نشینی احتمالی نیروهای آمریکا از سوریه، اعتراضات در فرانسه، دورنمای  یک برگزیت پر تبعات برای انگلیس و افول سیاسی آنگلا مرکل در آلمان هستیم، نتانیاهو در بحران قرار دارد و محمد بن سلمان سعودی ناگهان به یک مطرود بین المللی تبدیل شده است. بحران رهبری حاکم دراروپا، ایالات متحده و در میان متحدین عمده آنها، غرب را در هرج و مرج فرو برده و آن را به سمت یکی از حساس ترین گلوگاه های خود در دهه های اخیر هدایت می کند. این وضعیت نتیجه اقدامات ایالات متحده و سیاست های تناقض آمیز آن است که به کوچک شدن دایره حق حاکمیت و قدرت تصمیم گیری متحدان واشنگتن منتج شده است.
درست پیش از انتخاب دونالد ترامپ رهبران اتحادیه اروپا، مرکل، کامرون و اولاند پیشاپیش متزلزل شده بودند و نشانه هایی از ناکامی را از خود بروز می دادند.
اولاند در نظرسنجی ها به این دلیل جایگاه خود را از دست داده بود که سیاست هایش در راستای تامین منافع نخبگان به قیمت کلیت مردم فرانسه بود که هرچه می گذشت فقیرتر و بدهکارتر می شدند. کامرون  برای کارشکنی دراحتمال پیروزی حزب کارگر به رهبری جرمی کوربین، قول داده به برگزیت رای دهد، تصمیمی که درنهایت به قیمت جایگاه سیاسی او تمام خواهد شد. حزب اتحاد دمکرات مسیحی مرکل  که بدون رقیب بر صحنه سیاسی آلمان حکمرانی می کرد، برای اولین بار طی ۱۵ سال گذشته شکست های انتخاباتی سنگینی را متحمل شده که ناشی از سیاست های مهاجرتی اخیر است. خانم صدراعظم که به خاطر این نتایج به شدت مورد انتقاد قرار گرفته بود، از سمت خود به عنوان رئیس حزب کناره گیری کرد و امکان تقسیم شدن حزب اتحاد دمکرات مسیحی به دو جناح را فراهم آورد. این وضعیت در انگلیس و فرانسه در طول ۱۲ ماه وخیم تر شد، با کنارکشیدن کامرون از تصمیم خود مبنی به رای دادن به برگزیت و مجبور شدن اولاند به دست برداشتن از ایده شرکت در رقابت ها برای انتخاب مجدد به دلیل عدم محبوبیت خود.

سپس ترزا می و امانوئل مکرون جایگزین کامرون و اولاند شدند. مکرون بی درنگ خود را متعهد به  انقلابی کردن سیاست های فرانسه نشان داد و قول یک رنسانس فرانسوی را داد. می (که نظرش کارشکنی در آن بود) قول داد برای کسب بهترین شرایط ممکن برای برگزیت بریتانیا که برای مارس ۲۰۱۹ برنامه ریزی شده بود سخت با اتحادیه اروپا وارد مذاکره شود. اما هر دو بر عکس وعده های خود عمل کرده و در فکر تحکیم آینده سیاسی خود بوده اند.
در این احوال در ایالات متحده نخبگان سیاسی- مالی – جنگ برای سیطره بر سیاست خارجی ترامپ به شدت با هم در رقابت بوده اند. رئیس جمهور که تجربه ای هم ندارد- از سر بی عرضگی یا به عمد- خیلی زود تسلیم تشکیلات سیاست خارجی، با پیشنهادهای معمول نئولیبرالیسم و امپریالیسم بی رحمانه  آنها شد. در نتیجه استفاده ترامپ از دلار به عنوان اسلحه به یک حمله ناخواسته دامان خودی ها را نیز گرفت و اندکی از آتشی که ترامپ عامدانه حواله اهداف مورد نظر خود یعنی ایران، روسیه و چین کرده بود، نصیب عربستان سعودی و اسرائیل نیز شد. از این رو ترامپ و تشکیلات سیاست خارجی به درکی مشترک رسیدند، انتصاب بولتون و پومپئو را تضمین کردند و بین منافع رقیب همزیستی به وجود آوردند.
این تحجر نئولیبرالیسم و امپریالیسم بی رحمانه که تشکیلات سیاست خارجی مدافع آن است، در کانون مشکلاتی قرار دارد که بین ایالات متحده و بقیه جهان به خصوص اروپا وجود دارد و صرفا در خدمت تسریع  حاکم کردن یک نظم تک قطبی بر جهان است. نئولیبرالیسم و خوداستثناپنداری آمریکایی هم اکنون خود را در سیاست «اول آمریکا» نشان می دهد و با بدترین عناصر امپریالیسم آمریکایی و منافع الیگارش های مالی در هم می آمیزد.
اتخاذ سیاست های اقتصادی تهاجمی از سوی واشنگتن که با هدف  تامین منابع لازم از جیب متحدان و همزمان منزوی کردن دشمنان قرار دارد، تفاوت های بین اروپا و آمریکا را برجسته تر کرده است. استفاده از تعرفه ها و عوارض گمرکی بعلاوه تحریم ها علیه مسکو و تهران، به فاصله گرفتن مکرون از ترامپ انجامیده و رئیس جمهور فرانسه را شانه به شانه مرکل کاملا در اردوگاه لیبرال – گلوبالیست ها جای داده است. می منزوی شده و عملا از سوی همه – بروکسل، ترامپ، مرکل –  و به خصوص کوربین در پارلمان مورد انتقاد قرار گرفته است.
با ناکامی کامل بر سر موضع مذاکرات  بریتانیا با اتحادیه اروپا، می خود را در تلاش برای مدیریت وضعیتی می بیند که فراتر از توان اوست. هر چه به ۲۹ مارس نزدیک تر می شویم، رسانه های بریتانیایی مثل بی بی سی بیشتر درباره مصیبت یک برگزیت بدون معامله جنجال می کنند، چشم اندازی که با توجه به اینکه می هر کاری که از دستش برمی  آمده را برای خرابکاری در روند مذاکرات با اتحادیه اروپا انجام داده، بسیار محتمل به نظر می رسد. هدف متقاعد کردن مردم است که ابطال درخواست اجرای ماده ۵۰ اتحادیه اروپا به منظور اجتناب از مصیبت یک برگزیت پر تبعات نه تنها قانونی، بلکه فراتر از تمام ضروریات دیگر است. این مثال کاملی است از اینکه چگونه نخبگان مشکلی (شکست عامدانه در روند مذاکرات برای برگزیت) را به وجود می آورند تا عمل کردن در مسیری مشخص و برعکس هر آنچه را که مردم به آن رای داده اند توجیه کنند.

مکرون علاوه بر چند رشته مکرر از  مصیبت های سیاسی داخلی، برای بیشتر نشان دادن سرسپردگی خود نسبت به نخبگان گلوبالیست مالی، به بهانه حفاظت بیشتر از محیط زیست مالیات جدیدی را بر بنزین وضع کرد که یک عمل تحریک آمیز و بی اعتنا به مردم فرانسه بود، مردمی که قبلا با وضع مالیات ها و محرومیت بی تناسب از خدمات دولتی زیرفشار قرار داشتند. این حرکت برای  به راه افتادن اعتراضات بزرگی در فرانسه کفایت می کرد که در طول بیشتر از ۲۰ سال اخیر بزرگ ترین اعتراضات به شمار می رفت و تا کناره گیری مکرون این عروسک خیمه شب بازی متوقف نخواهد شد.
در آلمان سیاست های مهاجرتی مرکل در طول چند سال گذشته به  مصرف اعتبار او در میان مردم انجامیده است. او اخیرا دست پرورده خود آنگرت کرامپ کارنبوئر را به عنوان رئیس حزب اتحاد دمکرات مسیحی جانشین خود کرد. مرکل پیشتر تایید کرده بود که او در پایان دوره صدراعظمی اش از زندگی سیاسی کناره گیری خواهد کرد. درمورد مرکل نیز مثل می و مکرون، رقصیدن با آهنگ نخبگان گلوبالیست از نظر سیاسی بسیار گران تمام خواهد شد.
آنچه که به فرسایش سیاسی  اجماع های سیاسی در میان رهبران اروپایی دامن زده، این بوده که معمولا کشورهایشان  هزینه های بیشتری را متحمل شده اند و مجریان صرف منافع آمریکا بوده اند. از هم گسستن قرارداد برجام با ایران شکاف های قابل توجهی را بین واشنگتن و کشورهای اتحادیه اروپا به وجود آورد. تحریم ها علیه روسیه، تعرفه ها علیه کشورهای اروپایی و جنگ تجاری با پکن نیز بقیه کار را انجام داد و مکرون و حتی می را به سمت مواضعی در مخالفت مستقیم با ترامپ سوق داده، هرچند که همزمان با تضعیف روزافزون مرکل، ترامپ در تلاشی فزاینده برای نزدیکی دوباره به وی تلاش کرده است. می، مکرون و مرکل  به طنابی نازک آویزانند. تلاش برای تغییر دادن توجه به دیگر کشورها مثل روسیه در ارتباط با بریتانیا (ماجرای اسکریپال) یا سوریه در ارتباط با فرانسه (بمباران این کشور) تنها شکاف بین اروپایی ها را ژرف تر می کند و  در مورد کشورهایی چون روسیه و ایران، این شرکت ها و کارگران اتحادیه اروپا هستند که در این روند آسیب می بینند.
خطر در اینجاست که  موقعیت حساسی که رهبران اروپایی خود را در آن می بینند، می تواند آنها را به ارتکاب یک عمل تحریک آمیز آشکار در قبال ایران، یا روسیه در سوریه سوق دهد (یک حمله شیمیایی با نشانی غلط در ادلب) یا در اوکراین (یک حمله برای نشانی غلط دادن در ماریوپل؟) چنین کاری به شدت خطرناک است. نخبگان در کیف به نظر می رسد حاضرند کشورشان را به عنوان  میدانی که در آن یک عمل تحریک آمیز نهایی علیه مسکو انجام شود به غرب تعارف کنند. با این حال نه مرکل، می یا کامرون به نظر نمی رسد به طور خاصی  مجذوب چشم انداز تبدیل کردن اروپا به کوهی از سنگریزه به منظور رضایت خاطر نخبگان مالی و نظامی اروپایی-آمریکایی شوند. بعلاوه هیچ یک آنها (خوشبختانه) سرمایه ای سیاسی ندارند که به آنها اجازه دهد دست به چنین حرکات جنون آمیزی بزنند.

در این هرج و مرج تعمیم یافته ای که غرب را فراگرفته، ترامپ با اعلام خارج کردن نیروهای آمریکایی از سوریه با وجود زوزه های اعتراض امپریالیست های گلوبالیست، شاید اولین حرکت معقولانه را در دوره ریاست جمهوری اش  انجام داده باشد. واشنگتن در نتیجه ناکامی های مکرر خود است که از خاورمیانه عقب نشینی می کند. اکنون مسکو مقصد جدیدی برای تمام مذاکرات مرتبط با خاورمیانه و فراتر از آن شده است. عربستان سعودی، اسرائیل، قطر و ترکیه به نظر می رسد پیشاپیش پیام را گرفته باشند و برای نجات همان اندک نفوذی که هنوز دوحه، تل آویو و ریاض بر در سوریه دارند، در سطوح مختلف در حال انجام مذاکراتی مستقیم و غیرمستقیم در مسکو هستند. در مورد آنکارا وضع کمی تفاوت دارد و از طریق ادلب همچنان به میزان اندکی نفوذ خود را در سوریه حفظ کرده است.
در عین حال کنگره آمریکا به محکومیت اقدامات عربستان در یمن و قطع حمایت آمریکا از ریاض در این اقدام جنگی رای داده است. این رای بیشتر از آنکه برخاسته از نگرانی بابت رنج و مشقت غیرنظامیان یمنی باشد که با بمب های خریداری شده از آمریکا سلاخی می شوند، از تمایل دولت پنهان برای فشار آوردن به ترامپ از طریق تضعیف کردن متحد او محمد بن سلمان که مطرود نخبگان سیاسی و مالی اروپایی – آمریکایی شده انگیزه گرفته است.
در اسرائیل نتانیاهو با توجه به اینکه همسرش به دلیل فساد مورد تحقیقات واقع شده و اکثریت او در دولت هر چه می گذرد شکننده تر می شود، خود را در موقعیت بغرنجی می بیند. تسلیم شدن اخیر اسرائیل در غزه که  به استعفای آویگدور لیبرمن وزیر دفاع این کشور منجر شد در کنار حادثه اخیری که برای روس ها در سوریه رخ داده و نیز چشم انداز غیرواقع بینانه یک جنگ با حزب الله، جایگاه نتانیاهو را در داخل اسرائیل به یک شوخی تقلیل داده است. زمان او تقریبا به پایان رسیده است.

گویی که وضعیت رهبران غربی به اندازه کافی به مخاطره نیفتاده است که همان معدود اقدامات مشترک آنها با تصمیم واشنگتن انجام شده و هدف آنها مقابله با چین، روسیه و ایران بوده است. بعد از گذشت ۲۴ ماه از ریاست جمهوری ترامپ، کشورهای اروپایی ولو برای حفظ اندکی از صورت ظاهری استقلال و حاکمیت ملی خود، به تسلیم شدن در برابر آمریکا خاتمه داده اند. ترامپ وفاداری مطلق را طلب می کند، بدون آنکه هیچ پاداشی به آنها بدهد.
سرسپردگی کورکورانه در قبال یک ایدئولوژی گلوبالیست نئولیبرال به همراه لطمه ای که ترامپ به دوستان و دشمنان به یکسان وارد کرده، رهبران اروپایی و متحدین خاورمیانه ای آنها را به سمتی سوق داده که خود را در وضعیت خطرناک سقوط اروپا به دامن هرج و مرج در سال ها و حتی ماه های پیش رو  در کنار یک بحران بدهی مالی که این یکی نیز بیشتر از هر زمان دیگری محتمل است می بینند.
مکرون، می، مرکل، نتانیاهو و محمد بن سلمان همچنان به  مقاومت ادامه خواهند داد و تلاش خواهند کرد خود را سرپا نگه دارند، اما سرنوشت محتوم آنها نزدیک است.
کنایه آمیز است، ولی همچون بومرنگ ما با بازگشتن این شعار به سمت امپریالیست های غربی نزدیک هستیم؛ شعاری که آنها مکرر  در مورد امثال بشار اسد به کار برده اند: می، مرکل، مکرون، محمد بن سلمان و نتانیاهو باید بروند!
نویسنده: فدریکو پیراچینی (Federico Pieraccini) روزنامه نگار مستقل کارشناس در امور بین الملل، کشمکش ها، سیاست ها و راهبردها
منبع: yon.ir/jRsIx

انتهای پیام. 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *